صدای معصومین یکی از بزرگترین مراکز اینترنتی احادیث - داستان حدیثی از امام رضا (ع)

تــولبار اختــصاصی احــادیث

    Get our toolbar!

کدستان

  • اخبار جدید
  • احادیث اخیر
  • کد احادیث
  • پربازدیدترین ها

داستان حدیثی از امام رضا (ع)

نظر

[نوشته شده توسط : راوی | تاریخ ارسال : شنبه 23 دی 1391 ]

الرضا عن اللّه‏ عن سعید بن المُسَیِّب :قالَ لُقمانُ لاِبنِهِ : یا بُنَیَّ ، لا یَنزِلَنَّ بِكَ أمرٌ رَضیتَهُ أو كَرِهتَهُ إلاّ جَعَلتَ فِی الضَّمیرِ مِنكَ أنَّ ذلِكَ خَیرٌ لَكَ . 
قالَ : أمّا هذِهِ فَلا أقدِرُ أن اُعطِیَكَها دونَ أن أعلَمَ ما قُلتَ إنَّهُ كَما قُلتَ . 
قالَ : یا بُنَیَّ ، فَإِنَّ اللّه‏َ قَد بَعَثَ نَبِیّاً ، هَلُمَّ حَتّى نَأتِیَهُ فَعِندَهُ بَیانُ ما قُلتُ لَكَ . 
قالَ : اِذهَب بِنا إلَیهِ . 
قالَ : فَخَرَجَ وهُوَ عَلى حِمارٍ ، وَابنُهُ عَلى حِمارٍ ، وتَزَوَّدوا ما یُصلِحُهُم مِن زادٍ ، ثُمَّ سارا أیّاماً ولَیالِیَ حَتّى تَلَقَّتهُما مَغارَةٌ ، فَأَخَذا اُهبَتَهُما لَها ، فَدَخَلاها فَسارا ما شاءَ اللّه‏ُ أن یَسیرا حَتّى ظَهَرا وقَد تَعالَى النَّهارُ ، وَاشتَدَّ الحَرُّ ، ونَفَدَ الماءُ وَالزّادُ ، وَاستَبطَئا حِمارَیهِما ، فَنَزَلَ لُقمانُ ونَزَلَ ابنُهُ ، فَجَعَلا یَشتَدّانِ عَلى سَوقِهِما . 
فَبَینا هُما كَذلِكَ إذ نَظَرَ لُقمانُ أمامَهُ ، فَإِذا هُوَ بِسَوادٍ ودُخانٍ ، فَقالَ فی نَفسِهِ : السَّوادُ سَحَرٌ ، وَالدُّخانُ عُمرانٌ وناسٌ . 
فَبَینَما كَذلِكَ یَسیرانِ إذ وَطِئَ ابنُ لُقمانَ عَلى عَظمٍ ناتِئٍ عَلَى الطَّریقِ ، فَدَخَلَ مِن باطِنِ القَدَمِ حَتّى ظَهَرَ مِن أعلاها ، فَخَرَّ ابنُ لُقمانَ مَغشِیّاً عَلَیهِ ، فَحانَت مِن لُقمانَ التِفاتَةٌ ، فَإِذا هُوَ بِابنِهِ صَریعٌ ، فَوَثَبَ إلَیهِ فَضَمَّهُ إلى صَدرِهِ ، وَاستَخرَجَ العَظمَ بِأَسنانِهِ ، وَاشتَقَّ عِمامَهً كانَت عَلَیهِ فَلاثَ بِها رِجلَهُ ، ثُمَّ نَظَرَ إلى وَجهِ ابنِهِ فَذَرَفَت عَیناهُ فَقَطَرَت قَطرَةٌ مِن دُموعِهِ عَلى خَدِّ الغُلامِ ، فَانتَبَهَ لَها ، فَنَظَرَ إلى أبیهِ وهُوَ یَبكی . 
فَقالَ : یا أبَتِ أنتَ تَبكی وأنتَ تَقولُ : هذا خَیرٌ لی ، كَیفَ یَكونُ هذا خَیرٌ لی وأنتَ تَبكی؟ وقَد نَفَدَ الطَّعامُ وَالماءُ ، وبَقیتُ أنَا وأنتَ فی هذَا المَكانِ ، فَإِن ذَهَبتَ وتَرَكتَنی عَلى حالی ذَهَبتَ بِهَمٍّ وغَمٍّ ما بَقیتَ ، وإن أقَمتَ مَعی مِتنا جَمیعاً ، فَكَیفَ عَسى أن یَكونَ هذا خَیرٌ لی وأنتَ تَبكی . 
قالَ : أمّا بُكائی ـ یا بُنَیَّ ـ فَوَدِدتُ أنّی أفتَدیكَ بِجَمیعِ حَظّی مِنَ الدُّنیا ، ولكِنّی والِدٌ ، ومِنّی رِقَّةُ الوالِدِ . 
وأمّا ما قُلتَ : كَیفَ یَكونُ هذا خَیرٌ لی ، فَلَعَلَّ ما صُرِفَ عَنكَ ـ یا بُنَیَّ ـ أعظَمُ مِمَّا ابتُلیتَ بِهِ ، ولَعَلَّ مَا ابتُلیتَ بِهِ أیسَرُ مِمّا صُرِفَ عَنكَ . 
فَبَینا هُوَ یُحاوِرُهُ إذ نَظَرَ لُقمانُ هكَذا أمامَهُ فَلَم یَرَ ذلِكَ الدُّخانَ وَالسَّوادَ ، فَقالَ فی نَفسِهِ : لَم أرَ ثَمَّ شَیئاً!؟ قالَ : قَد رَأَیتُ ، ولكِن لَعَلَّ أن یَكونَ قَد أحدَثَ رَبّی بِما رَأَیتُ شَیئاً . 
فَبَینا هُوَ یَتَفَكَّرُ فی هذا إذ نَظَرَ أمامَهُ فَإِذا هُوَ بِشَخصٍ قَد أقبَلَ عَلى فَرَسٍ أبلَقَ ، عَلَیهِ ثِیابٌ بَیاضٌ ، وعِمامَةٌ بَیضاءُ یَمسَحُ الهَواءَ مَسحاً ، فَلَم یَزَل یَرمُقُهُ بِعَینِهِ حَتّى كانَ مِنهُ قَریباً فَتَوارى عَنهُ ثُمَّ صاحَ بِهِ فَقالَ : أنتَ لُقمانُ؟ 
قالَ : نَعَم . 
قالَ : أنتَ الحَكیمُ؟ 
قالَ : كَذلِكَ یُقالُ ، وكَذلِكَ نَعَتَنی رَبّی . 
قالَ : ما قالَ لَكَ ابنُكَ هذَا السَّفیهُ؟ 
قالَ : یا عَبدَ اللّه‏ِ ، مَن أنتَ أسمَعُ كَلامَكَ ، ولا أرى وَجهَكَ؟ 
قالَ : أنَا جِبریلُ ، لا یَرانی إلاّ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ ، أو نَبِیٌّ مُرسَلٌ ، لَولا ذلِكَ لَرَأَیتَنی ، فَما قالَ لَكَ ابنُكَ هذَا السَّفیهُ؟ 
قالَ : قالَ لُقمانُ فی نَفسِهِ : إن كُنتَ أنتَ جِبریلَ ، فَأَنتَ أعلَمُ بِما قالَهُ ابنی مِنّی . 
فَقالَ جِبریلُ : ما لی بِشَیءٍ مِن أمرِكُما عَلى أن حَفِظتُكُما ، ائتینی ، فَقَد أمَرَنی رَبّی بِخَسفِ هذِهِ المَدینَةِ وما یَلیها ، ومَن فیها ، فَأَخبَرونی أنَّكُما تُریدانِ هذِهِ المَدینَةَ ، فَدَعَوتُ رَبّی أن یَحبِسَكُما عَنّی بِما شاءَ فَحَبَسَكُمَا اللّه‏ُ عَنّی بِمَا ابتُلِیَ بِهِ ابنُكُ ، ولَو لا مَا ابتُلِیَ بِهِ ابنُكُ لَخَسَفتُ بِكُما مَعَ مَن خَسَفتُ . 
قالَ : ثُمَّ مَسَحَ جِبریلُ یَدَهُ عَلى قَدَمِ الُغلامِ فَاستَوى قائِماً، ومَسَحَ یَدَهُ عَلَى الَّذی كانَ فیهِ الطَّعامُ فَامتَلَأَ طَعاماً، ومَسَحَ یَدَهُ عَلَى الَّذی كانَ فیهِ الماءُ فَامتَلَأَ ماءً، ثُمَّ حَمَلَهُما وحِمارَیهِما فَزَجَلَ بِهِما كَما یُزجَلُ الطَّیرُ، فَإِذا هُما فِی الدّارِ الَّتی خَرَجا مِنها بَعدَ أیّامٍ ولَیالی . 

الرضا عن اللّه‏، ابن أبى الدنیا ـ به نقل از سعید بن مُسیَّب ـ : لقمان به پسرش گفت: «[بكوش تا] هیچ كار خوش‏آیند و ناخوش‏آیندى براى تو پیش نیاید ، مگر این كه در باطن خود ، آن را خیرى براى خوش بشمارى» . 
پسر لقمان گفت: به این سفارش تو نمى‏توانم عمل كنم ، مگر بدانم كه مطلب ، همان گونه است كه گفتى . 
لقمان گفت: «اى پسرم! همانا خداوند عز و جل 


پیامبرى را مبعوث كرده است . بیا تا پیش او برویم كه بیان آنچه برایت گفتم ، نزد اوست» . 
پسر لقمان گفت: ما را پیش او ببر . 
لقمان و پسرش ، هر كدام سوار بر الاغ جداگانه ، به راه افتادند و هر چه زاد و توشه لازم داشتند ، با خود برداشتند. روزها و شب‏ها راه رفتند تا به غارى رسیدند و خود را براى سفر به درون آن غار ، مهیّا كردند . داخل غار شدند و به اندازه‏اى كه خداوند خواسته بود ، در آن راه رفتند ، تا این كه از غار بیرون آمدند ، در حالى كه روز ، بالا آمده بود و گرما شدّت گرفته بود و آب و توشه تمام شده بود. الاغ‏ها ایستاندند . لقمان و پسرش پیاده شدند و الاغ‏ها را از پشت سر ، به سرعت راندند. 
وقتى لقمان جلو را نگاه كرد ، دید سیاهى و دودى ، از دور پیداست. پیش خود گفت: «سیاهى، درخت است و دود هم آبادى و مردم» . 
در حالى كه در حركت بودند ، پاى پسر لقمان ، روى استخوان تیزى رفت . استخوان ، از كف پا فرو رفت و از بالاى آن بیرون آمد. پسر لقمان ، بى‏هوش به زمین افتاد . لقمان ، وقتى متوجّه شد كه پسرش به زمین افتاده ، به سویش پرید و او را به سینه‏اش چسباند . استخوان را با دندان‏هایش بیرون آورد و دستارى را كه همراه داشت ، پاره كرد و به پاى او پیچید . سپس به چهره پسرش نگریست . چشمانش پر از اشك شد و قطره‏اى از اشكش بر چهره فرزندش افتاد . 
پسر ، متوجّه اشك پدر شد و دید كه پدرش گریه مى‏كند. گفت: پدر جان! دارى گریه مى‏كنى و با این حال ، مى‏گویى : «این براى تو خیر است» ؟! چه طور این برایم خیر است ، در حالى كه تو مى‏گریى؟ در حالى كه آب و غذا تمام شده و من و تو ، در این جا مانده‏ایم؟ اگر بروى و مرا رها كنى ، تا زنده‏اى ، در غم و اندوه به سر مى‏برى و اگر با من بمانى ، هر دو مى‏میریم. پس چه طور این برایم خیر باشد ، در حالى كه تو مى‏گریى؟ 
لقمان گفت : «گریه‏ام ـ اى پسرم! ـ از آن روست كه من دوست دارم همه دنیایم را فداى تو بكنم ؛ من پدرم و دل پدر ، نازك است . اما این كه گفتى : چه طور این كار برایم خیر است؟ شاید آنچه از تو دور شده ، بزرگ‏تر از این بلایى باشد كه بدان گرفتار آمده‏اى و شاید آنچه بدان گرفتار شده‏اى ، آسان‏تر از آن باشد كه از تو دور شده است» . 
لقمان ، در این حال كه با پسرش حرف مى‏زد ، بار دیگر جلوى خود را نگاه كرد ؛ ولى آن دود و سیاهى را ندید و پیش خود گفت : «مگر آن‏جا چیزى ندیدیم؟» و گفت: «حتما دیدم ؛ ولى شاید خداوند ، براى آنچه دیدم ، چیز تازه‏اى پیش آورده باشد!» . 
در همین فكر بود كه جلوى خود را نگاه كرد . دید شخصى سوار بر اسب ابلق ، به طرف او مى‏آید و لباس سفید و دستار سفیدى دارد كه هوا را صاف و روشن مى‏كند. پیوسته با گوشه چشم ، به او نگاه مى‏كرد تا این كه نزدیك شد ؛ ولى از او پنهان شد . سپس فریاد زد و گفت: آیا تو لقمانى؟
گفت: «آرى» . 
گفت: حكیم تویى؟ 
گفت: «چنین مى‏گویند ، و پروردگارم مرا چنین وصف كرده است» . 
گفت: این پسر سفیه تو ، چه مى‏گوید؟ 
گفت: «اى بنده خدا! تو كیستى كه من سخن تو را مى‏شنوم ، ولى روى تو را نمى‏بینم؟» . 
گفت: من جبرئیل هستم . مرا كسى جز فرشته مقرّب و پیامبر مرسَل نمى‏بیند. اگر این نبود ، مرا مى‏دیدى. این پسر سفیه تو ، چه مى‏گوید؟ 
لقمان ، پیش خود گفت: «اگر تو جبرئیلى ، خودت به آنچه پسرم گفته ، آگاهى» . 
جبرئیل علیه السلام گفت: من وظیفه‏اى نداشتم جز این كه شما را حفظ كنم . با من بیایید . پروردگارم به من فرمان داد كه این شهر و اطراف آن را و هر چه را در آن است ، فرو برم . آن‏گاه ، مرا خبر كردند كه شما مى‏خواهید به این شهر بیایید . از این رو ، از خدا خواستم كه هر طور خود اراده مى‏كند ، شما را از برخورد با من باز دارد . پس خداوند عز و جل شما را با آنچه پسرت بدان گرفتار شد ، از برخورد با من بازداشت و اگر آن گرفتارىِ پسرت نبود ، شما را هم با دیگران فرو مى‏بردم . 
سپس جبرئیل علیه السلام به پاى پسر لقمان دست كشید ، او به پا خاست ، و به ظرف غذا دست كشید، پر از غذا شد ، و به ظرف آب دست كشید، پر از آب شد . سپس آن دو و الاغ‏هایشان را حمل كرد و مانند پرنده پروازشان داد تا به خانه‏اى رسیدند كه چند شبانه‏روز بود از آن خارج شده بودند.




::برچسب : امام رضا (ع) , حدیث , داستان حدیثی , داستان حدیثی از امام رضا (ع) , روایت حدیثی , حکمت نامه لقمان , حدیثی از امام رضا (ع) ,

:: مرتبط با: احادیث موضوعی , دانلود کتابهای دینی اسلامی داستان و احادیثی از ائمه معصومین ( ع ) ,
چاپ این صفحه

اشتراک گذاری

نــام جــالب

    با سلام
    نکته جالبی در اسم این وبلاگ وجود داره که الان به شما میگم
    se: به معنی سیری
    d : در
    a : احادیث
    masumin : معصومین
    که همه ی این ها به معنی sedamasumin است که اسم وبلاگ را جالب کرده
    -----------------------------------------
    دسترسی آسان به وبلاگ : www.sedamasumin.ir

    ارتباط پیامکی :
    ۳۰۰۰۵۰۲۶۹۰۰۱۱۸

ارسـال حــدیث روزانـه

پیامک حدیثی

آمــار و اطــلاعات

    »تعداد مطالب : 692
    » تعداداحادیث : 13575
    » تعداد نویسندگان : 1
    » آخرین بروز رسانی :
    » بازدید امروز :
    » بازدید دیروز :
    » بازدید این ماه :
    » بازدید ماه قبل :
    » بازدید کل :
    » آخرین بازدید :

نظــرسنــجی

:: بیشتر دوست دارید کدام قسمت یا قسمت ها زیادتر شوند؟

بخـش ویــژه

برای دیدن سایت بدون هیچ نقصی از مرورگر گوگل کروم استفاده کرده و سایت ما را محبوب کنید :

نمایش بهتر وبلاگ با مرورگر گوگل کروم .

.:: Theme Design By sedamasumin ::.

تمــامی حقــوق ایــن ســایت متــعلق اســت بــه صــدای معــصومـــیــن ع

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات